سفارش تبلیغ
صبا
فقط من برای تو

منوی اصلی

فرشته کوچولو
اومدم تابا هم بریم پیش خودش اونقدرنزدیک بشیم حتی از رگ گردن هم نزدیک تر

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
راهی برای براورده شدن آرزو........
انسان......آرامش .....یا........فراموشی.......هرچی تو بخوای!!
ویروس جدید به نا امیدی وروز مرگی...................
عبادت یا .......
تفاوت به اندازه....
براستی چگونه این طور میشود؟؟؟؟
[عناوین آرشیوشده]
دیگر موارد
امکانات جانبی
مو تور یا بنز؟؟؟؟
ن : فرشته کوچولو ت : یکشنبه 91/2/17 ز : 12:0 صبح | +

طنز موتور گازی و بنز

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله … داداش…. خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی… آخه … کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!


.:: نظر::.
وقتی خدا از انسان ها عکس میگیرد
ن : فرشته کوچولو ت : پنج شنبه 91/2/14 ز : 12:0 صبح | +

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد…

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!


.:: نظر::.
فرشته ای که پدرش قدرش را ندانست
ن : فرشته کوچولو ت : دوشنبه 91/2/11 ز : 12:0 صبح | +

     مردی که همسرش را از دست داده بود

دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 

پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را

 دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان

 او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را

گرفت و او مرد...پدر در خانه اش را بست و

 گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد

سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی

 سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید

، دید که در بهشت است و صف منظمی از

 فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی

 کاخی مجلل در حرکت هستند

همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه

 فرشتگان به جز یکی روشن بود

مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش

خاموش است، همان دختر خودش است

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او

 را نوازش داد از او پرسید : دلبندم، چرا

 غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر

 وقت شمع من روشن می شود، اشک های تو

 آن را خاموش می کند وهر وقت تو دلتنگ

 می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو

 گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 

گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود،

از خواب پرید.

 


.:: نظر::.
فرشته ای که لباس قرمز داشت
ن : فرشته کوچولو ت : جمعه 91/2/8 ز : 9:48 صبح | +

وقتی در کافه تریای روبروی کلینیک مایو نشسته بودم، سخت وحشت کرده بودم، اما نمی خواستم به آن اعتراف کنم. فردا در آن کلینیک بستری می شدم و ستون فقراتم را عمل می کردم. خطرش زیاد بود، اما ایمان من هم قوی بود. چند هفته پیش، مراسم تشیع پدرم بود. نور هدایتم به بهشت رفته بود.

سایت پاتوق98 : وقتی سرم را بلند کردم و خواستم آنجا را ترک کنم، خانم مسنی را دیدم که آرام به سوی صندوق می رفت. پشت او ایستادم و سلیقه اش را در لباس پوشیدن تحسین کردم. لباسی با پارچه کشمیر قرمز به تن داشت وشالی روی شانه اش انداخته بود. گل سینه ای به یقه اش زده بود و کلاه قرمز براقی به سر داشت. به او گفتم: «خانم شما چقدر زیبا هستید. از دیدن شما احساس خوبی به من دست داد.»

دستم را گرفت و به من گفت: «دختر شیرینم، خدا به تو عمر با عزت بدهد. می دانی، یک بازوی من مصنوعی است و در دست و پایم میله گذاشته اند و باید وقت زیادی صرف لباس پوشیدن کنم. من نهایت سعی ام را می کنم، اما مردم دیگر توجهی به این چیزها ندارند. امروز تو باعث شدی احساس خوبی داشته باشم. خدا پشت و پناهت باشد، چون تو یکی از فرشتگان او هستی.»

وقتی از کنارم گذشت، چیزی نگفتم، زیرا روحم را آن چنان تحت تأثیر قرار داده بود که تنها یک فرشته می توانست این کار را بکند.


.:: نظر::.

؟؟؟؟؟؟